تقدیم به...
خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت را بدون حضور خودش جشن بگیری
خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونیکه فکر میکنی بخاطرش زنده ای
خیلی سخته که غرورت را بخاطر یک نفر بشکنی ، بعد بفهمی که دوست نداره
خیلی سخته که همه چیزتو بخاطر یک نفر از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوادت
خیلی سخته وقتی بفهمی واسه کسی که تموم زندگیته فقط یک تجربه بودی
خیلی سخته اون کسیکه دوسش داری کنارت باشه اما بدونی بهش نمی رسی
خیلی سخته که تو پاییز با غریبی آشنا بشی اما وقتی بهار شد یک جور ازش جدا بشی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شده
خیلی سخته دلت بخواد سرت را به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آواره غرورش تمام وجودت له شد
خیلی سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی
خیلی سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوز هم دوسش داری
خیلی سخته گل آرزوهاتو را توی باغ دیگری ببنی هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی :
"گل من باغچه ی نو مبارک"