غزل هایت دوباره لحن باران در خودش دار 

د
 دلت یک دسته آهوی پریشان در خودش دارد

 مداد_ قرمز _ جامانده در دنیای دیروزت 


 غم دلتنگی صدها دبستان در خودش دارد

 در این دنیا کسی حال تو را دیگر نمی فهمد 


 فقط دستان این مردم ، غم نان در خودش دارد

 گرفتی روی دوشت می بری اردیبهشتت را 


 کجا وقتی بهارت هم زمستان در خودش دارد

 بخز در لاکت از این مردم صد رنگ دوری کن 


 که هر رنگش هزاران زخم پنهان در خودش دارد

 درون کوچه باغت گر بگیر احساس _ جاری شو 


 در این شهری که هر دل صد خیابان در خودش دارد