من همینیم که هستم،گاهی ام خوب نیستم،بعد از به نام ایزد،و تقدیم احترام،اکسیژن همیشگی شعر من" سلام "
ديگر زمين تهي ست ...
خوابم نمي ربود نقش هزارگونه خيال از حيات و مرگ ، در پيش چشم بود . شب ، در فضاي تار خود آرام مي گذشت از راه دور ، بوسه سرد ستاره ها مثل هميشه ، بدرقه مي كرد خواب را . در آسمان صاف ، من در پي ستاره خود مي شتافتم .
چشمان من به وسوسه خواب گرم شد ... ناگاه ، بندهاي زمين در فضا گسيخت ! در لحظه اي شگرف ، زمين از زمان گريخت ! در زير بسترم ، چاهي دهان گشود ، چون سنگ ، در غبار وسياهي رها شدم . مي رفتم آنچنان كه ز هم مي شكافتم !
دردي گران به جان زمين اوفتاده بود نبضش به تنگاي دل خاك مي تپيد در خويش مي گداخت از خويش مي گريخت
مي ريخت ، مي گسست ... مي كوفت ، مي شكافت ... وزهر شكاف ، بوي نسيم غريب مرگ در خانه مي شتافت !
انگار ، خانه ها و گذرهاي شهر را چندين هزار دست غربال مي كنند ! مردان و كودكان و زنان مي گريختند گفتي كه اين گروه ز وحشت رميده را با تيغ هاي آخته دنبال مي كنند !
آن شب زمين پير اين بندي گريخته از سرنوشت خويش چندين هزار كودك در خواب ناز را ، كوبيد و خاك كرد ! چندين هزار مادر محنت كشيده را ، در دم هلاك كرد ! مردان رنگ سوخته ار رنج كار را ، در موج خون كشيد . وز گونه شان ، تبسم شوق و اميد را ، با ضربه هاي سنگ و گل و خاك ، پاك كرد !
در آن خرابه ها ديدم كه مادري به عزاي عزيز خويش در خون نشسته بود در زير خشت و خاك بيچاره بند بند وجودش شكسته بود ديگر لبي كه با تو بگويد سخن نداشت دستي كه در عزا بدرد پيرهن نداشت !
زين پيش ، جاي جان كسي در زمين نبود ، زيرا كه جان ، به عالم جان بال مي گشود ! اما دراين بلا ، جان نيز فرصتي كه برآيد ز تن نداشت !
شب ها كه آن دقايق جانكاه مي رسد ، در من نهيب زلزله بيدار مي شود در زير سقف مضطرب خوابگاه خويش ، با هر نفس ، تشنج خونين مرگ را احساس مي كنم . آوار بغض و غصه و اندوه ، بي امان ريزد به جان من جز روح كودكان فرو مرده در غبار تا بانگ صبح نيست كسي همزبان من .
آن دست هاي كوچك و آن گونه هاي پاك از گونه سپيده دمان پاك تر ، كجاست ؟ آن چشم هاي روشن و آن خنده هاي مهر از خنده ”بهار“ طربناك تر ، كجاست ؟ آوخ ! زمين به ديده من بيگناه بود ! آنجا هميشه زلزله ظلم بوده است . آنها هميشه زلزله از ظلم ديده اند ! در زير تازيانه جور ستمگران روزي هزار مرتبه در خون تپيده اند آوار جهل و سيلي فقر است و خانه نيست اين خشت هاي خام كه بر خاك چيده اند !
ديگر زمين تهي ست ... ديگر به روي دشت ، آن كودكان ناز آن دختران شوخ آن باغ هاي سبز آن لاله هاي سرخ آن بره هاي مست آن چهره هاي سوخته از آفتاب نيست تنها در آن ديار ، ناقوس ناله هاست ، كه در مرگ زندگي ست !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۸ ساعت 21:22 توسط مسلم مومبینی ( bonyana )
|
درباره وبلاگ
خداوندا : دستانم خالی-اند ودلم غرق در آرزوهای دست نیافتنی یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن --------------------------------------- دل نوشته
حس غزل ندارد ذهن بهانه گیرم
دیگر خیالتان تخت، من میروم بمیرم
دنیا وهرچه دارد ارزانی شما باد
من کم زمین نخوردم از این زمانه سیرم
تنها برای مردم گویا خدا بزرگ است
عمری غریب و تنها در بی کسی اسیرم
یک باد خشک وخالی حتی نمی وزد، حیف
من غرق اشک وآهم با این همه کویرم
اوج جوانیم بود بال و پرم ندادند
از بس بدی چشیدم، انگار پیر پیرم
تا سربلند کردم از ریشه ام بریدند
از این به بعد دیگر آرام و سربه زیرم
این سرنوشت من بود تقدیر من همین است
از چه تقاص آنرا از دیگران بگیرم
این سرنوشت من بود با من چه ها که کردی
در زیر بار رنجت، من خردم و خمیرم
رفتم که گم شوم در ویرانه های تاریخ
مانع نشو امیدم گفتم که ناگزیرم
آنان که دیدنم را حتی یک چشم هم ندارند
دیگر خیالشان تخت من میروم بمیرم --------------------------------------- و اینکه اکثر این مطالب از من نیست یا از فروغ شاملو قیصر علی صالحی حسین پناهی یا آهنگ ها و ترانه ها یا دوستان وبلاگی یا دشمنان ویا با اجازه یا بی اجازه از جایی ورداشتم یا نمیدونم یا مشیری و... به هر حال خوشم اومده و تو وبلاگم یا وبلاگمون یا وبلاگشون گذاشتم....