من همینیم که هستم،گاهی ام خوب نیستم،بعد از به نام ایزد،و تقدیم احترام،اکسیژن همیشگی شعر من" سلام "
آفرينش
در قرن هاي دور در بستر نوازش يك ساحل غريب - زير حباب سبز صنوبرها - همراه با ترنم خواب آور نسيم از بوسه هاي پر عطش آب و آفتاب ، در لحظه اي كه ، شايد يك مستي مقدس يك جذبه ، يك خلوص خورشيد و خاك و آب و نسيم و درخت را در بر گرفته بود ، موجود ناشناخته اي ، در ضمير آب يا روي دامن خزه اي ، در لعاب برگ يا در شكاف سنگي ، در عمق چشمه اي ، از عالمي كه هيچ نشان در جهان نداشت ، پا در جهان گذاشت
فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب يك ذره بود – اما – جان بود ، نبض بود . نفس بود . قلبش به خون سبز طبيعت نمي تپيد نبضش به خون سرخ تر از لاله مي جهيد
فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب در قرن هاي دور افراشت روي خاك لواي حيات را تا قرن هاي بعد آرد به زير پر ، همه كائنات را !
آن مستي مقدس آن لحظه هاي پر شده از جذبه هاي پاك آن اوج ، آن خلوص هنگام آفرينش يك شعر ، در من هزار مرتبه تكرار مي شود . ذرات جان من در بستر تخيل گسترده تا افق - آن سوي كائنات - زير حباب روشن احساس از جام ناشناخته اي مست مي شوند . دست خيال من انبوه واژه هاي شناور را در بيكرانه ها پيوند مي دهد .
آنگاه شعر من از مشرق محبت ، چون تاج آفتاب پديدار مي شود .
اين است شعر من با خون تابناك تر از صبح با تار و پود پاك تر از آب !
اين است كودك من و ، هرگز نگويمش در قرن هاي بعد ، چنين و چنان شود ، باشد ، شبي طنين تپش هاي جان او با جان دردمندي ، همداستان شود .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 21:7 توسط مسلم مومبینی ( bonyana )
|
درباره وبلاگ
خداوندا : دستانم خالی-اند ودلم غرق در آرزوهای دست نیافتنی یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن --------------------------------------- دل نوشته
حس غزل ندارد ذهن بهانه گیرم
دیگر خیالتان تخت، من میروم بمیرم
دنیا وهرچه دارد ارزانی شما باد
من کم زمین نخوردم از این زمانه سیرم
تنها برای مردم گویا خدا بزرگ است
عمری غریب و تنها در بی کسی اسیرم
یک باد خشک وخالی حتی نمی وزد، حیف
من غرق اشک وآهم با این همه کویرم
اوج جوانیم بود بال و پرم ندادند
از بس بدی چشیدم، انگار پیر پیرم
تا سربلند کردم از ریشه ام بریدند
از این به بعد دیگر آرام و سربه زیرم
این سرنوشت من بود تقدیر من همین است
از چه تقاص آنرا از دیگران بگیرم
این سرنوشت من بود با من چه ها که کردی
در زیر بار رنجت، من خردم و خمیرم
رفتم که گم شوم در ویرانه های تاریخ
مانع نشو امیدم گفتم که ناگزیرم
آنان که دیدنم را حتی یک چشم هم ندارند
دیگر خیالشان تخت من میروم بمیرم --------------------------------------- و اینکه اکثر این مطالب از من نیست یا از فروغ شاملو قیصر علی صالحی حسین پناهی یا آهنگ ها و ترانه ها یا دوستان وبلاگی یا دشمنان ویا با اجازه یا بی اجازه از جایی ورداشتم یا نمیدونم یا مشیری و... به هر حال خوشم اومده و تو وبلاگم یا وبلاگمون یا وبلاگشون گذاشتم....