دل نوشته
دل نوشته
حس غزل ندارد ذهن بهانه گیرم
دیگر خیالتان تخت، من میروم بمیرم
دنیا وهرچه دارد ارزانی شما باد
من کم زمین نخوردم از این زمانه سیرم
تنها برای مردم گویا خدا بزرگ است
عمری غریب و تنها در بی کسی اسیرم
یک باد خشک وخالی حتی نمی وزد، حیف
من غرق اشک وآهم با این همه کویرم
اوج جوانیم بود بال و پرم ندادند
از بس بدی چشیدم، انگار پیر پیرم
تا سربلند کردم از ریشه ام بریدند
از این به بعد دیگر آرام و سربه زیرم
این سرنوشت من بود تقدیر من همین است
از چه تقاص آنرا از دیگران بگیرم
این سرنوشت من بود با من چه ها که کردی
در زیر بار رنجت، من خردم و خمیرم
رفتم که گم شوم در ویرانه های تاریخ
مانع نشو امیدم گفتم که ناگزیرم
آنان که دیدنم را حتی یک چشم هم ندارند
دیگر خیالشان تخت من میروم بمیرم