از من دیگر هراسی نیست

وقتی دو بال رفاقتم را به آتش دورویی سوزاندند

و دندانهای عشقم را چنان از ریشه درآوردند که فقط یتوانم قورت دهم بغض بی مهریشان را

و آنچنان لبم به ناباوری دوختند که ذکر یادشان از یادم برفت.

از من دیگر هراسی نیست

دیگر نه رفاقت می طلبم و نه عشق می ورزم

نه باور میکنم و نه خواستِ باور شدن دارم

نه حرفی می زنم و نه گوش می دهم

زندگی خواهم کرد -- مثل آنها--

بیگانه زندگی خواهم کرد

بیگانه ی بیگانه!