من همینیم که هستم،گاهی ام خوب نیستم،بعد از به نام ایزد،و تقدیم احترام،اکسیژن همیشگی شعر من" سلام "
 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت  

 پرده خلوت این غمکده بالا زد ورفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 

 خواب خورشید به چشم شب یلدازدورفت

خرمن سوخته مابه چه کارش می خورد

 که چوبرق آمدودرخشک وترما زدورفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 

آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند    

 آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

رفت و از گریه طوفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه میگفت که دوش 

عقل فریاد بر اورد و به صحرا زد ورفت

غزل دلتنگی

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نور
م

 
  BLOGFA.COM