من همینیم که هستم،گاهی ام خوب نیستم،بعد از به نام ایزد،و تقدیم احترام،اکسیژن همیشگی شعر من" سلام "
 

شاکی روزگار منم ، تموم این شهر متهم
یه حادثه چند ساعته ، با من میاد قدم قدم


زخما دهن وا می کنن ، وقتی دل از دشنه پُره
دست منو بگیر که پام ، رو خون عشقم می سُره


بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسید‌ ؟
وقتی تو چشم هر کسی برق فریبو میشه دید


راه ضیافتو به من ، دستای کی نشون میده ؟
وقتی که حتی گل سرخ ، این روزا بوی خون میده


وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه
وقتی رفاقتا ، خیانت میشه


مَحکمه ات رو ، تو خیابون برپا کن
وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه


تمرین مرگ می کنم تو گود این پیاده رو
یه چیزی انگار گم شده توی نگاه منو تو


دارم به داشتن یه زخم ، تو سینه عادت می کنم
دارم شبامو با تَن یه مُرده قسمت می کنم

یغما گلرویی

هر چه هستی، باش

هر چه هستی، باش

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

خداحافظ

 خداحافظ ای شوق نادیدنی
نخستین گناه نابخشودنی

خداحافظ ای چشم باران سرشت

تو ای سیب ممنوع باغ بهشت

دلیل غزل های پر التهاب

بلوغ تماشایی آفتاب

کجایی تو ای عطر جالیزیه

که در معرض باد پائیزیه

غزال غزل نوش از من گریز

کمی استعاره به کامم بریز

شدم در مسیر تو بد نام و مست

اگر چه دلم از تو طرفی نبست

هنوز از نگاهت جنون می چکد

از انتظار تو خون می چکد

هنوز از فراسوی دهلیز شب

به من می رسد سوز یکریز تب

خداحافظ ای درد شیرین من

تو ای اشتباه نخستین من

"تو ای اشتباه نخستین من". 

 

دل نوشته

حس غزل ندارد ذهن بهانه گیرم

دیگر خیالتان تخت، من میروم بمیرم

دنیا وهرچه دارد ارزانی شما باد

من کم زمین نخوردم از این زمانه سیرم

تنها برای مردم گویا خدا بزرگ است

عمری غریب و تنها در بی کسی اسیرم

یک باد خشک وخالی حتی نمی وزد، حیف

من غرق اشک وآهم با این همه کویرم

اوج جوانیم بود بال و پرم ندادند

از بس بدی چشیدم، انگار پیر پیرم

تا سربلند کردم از ریشه ام بریدند

از این به بعد دیگر آرام و سربه زیرم

این سرنوشت من بود تقدیر من همین است

از چه تقاص آنرا از دیگران بگیرم

این سرنوشت من بود با من چه ها که کردی

در زیر بار رنجت، من خردم و خمیرم

رفتم که گم شوم در ویرانه های تاریخ

مانع نشو امیدم گفتم که ناگزیرم

آنان که دیدنم را حتی یک چشم هم ندارند

 دیگر خیالشان تخت من میروم بمیرم

 

قاصدک

منم آن قاصدک چشم به راه

             که هم آواز سکوت

                                   همه شب منتظر خیزش بادم

       میکنم زمزمه با خویش چنین :

هله ای باد سحر خیز خزان

منم آن خسته ی درمانده به راه

که در این منزل آمیخته با خنده  و آه

                                    بوی مرداب گرفتم

                                     برخیز

                                    برخیز

                              برخیز

برخیز ............

واین رنج است...

 

زن عشق میکارد وکینه درو میکند
دیه اش نصف دیه توست ومجازات زنایش با تو برابر...
می تواندتنها یک همسرداشته باشدوتو مختار به داشتن چهارهمسرهستی
برای ازدواجش درهرسنی اجازه ولی لازم است وتو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی
درمبحسی به نام بکارت زندانی است وتو...
اوکتک میخورد وتو محاکمه نمیشوی
او میزاید وتو برای فرزندش نام انتخاب میکنی
اودرد میکشدوتو نگرانی که کودک دختر نباشد
او بیخوابی میکشد وتو خواب حوریان بهشتی رامیبینی
او مادرمیشود وهمه جا میپرسند نام پدر
وهر روز اومتولد میشود عاشق میشود مادر میشود پیر میشود و میمیرد
وقرن هاست که اوعشق میکارد وکینه درو میکند
چرا که درچین وشیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی برباد رفته اش را می بیند ودرقدم لرزان مردش گام های شتابزده جوانی برای رفتن واینجا همه کینه است کاشته میشود درقلب مالامال ازدرد  ...

واین رنج است...

                                                                (دکتر علی شریعتی)

آغاز

بی‌گاهان
به غربت
به زمانی که خود درنرسیده بود ــ

 

چنین زاده شدم در بیشه‌ی جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلأ
تپیدن آغاز کرد.

 

 

گهواره‌ی تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی‌پرنده و بی‌بهار.

 

نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهای امیدفرسای ماسه و خار،
بی‌آنکه با نخستین قدم‌های ناآزموده‌ی نوپاییِ خویش به راهی دور رفته باشم.

 

نخستین سفرم
بازآمدن بود.

 

 

دوردست
امیدی نمی‌آموخت.
لرزان
      بر پاهای نو راه
                        رو در افقِ سوزان ایستادم.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.

 

 

دوردست امیدی نمی‌آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
این بی‌کرانه
              زندانی چندان عظیم بود
                                            که روح
از شرمِ ناتوانی
در اشک
          پنهان می‌شد
.

                                 (شاملو)

۰(فروغ)

 

لبانت
     به ظرافتِ شعر
شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند
که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید
تا به صورتِ انسان درآید.

 

و گونه‌هایت
              با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و
                                     سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بی‌آنکه به انتظارِ صبح
                          مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسبی‌خانه‌های دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.

 

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

 

 

و چشمانت رازِ آتش است.

 

و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.

 

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
                 که با هزار انگشت
                                       به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.

 

 

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.

 

در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.

 

 

توفان‌ها
در رقصِ عظیمِ تو
                     به شکوهمندی
                                       نی‌لبکی می‌نوازند،
و ترانه‌ی رگ‌هایت
آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.

 

بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های شهر
حضورِ مرا دریابند.

 

دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می‌دهند
تا دشمنی
            از یاد
                 برده شود.

 

پیشانی‌ات آینه‌یی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن می‌نگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.

 

دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟

 

تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

 

و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.

                                                            

                                                             (احمد شاملو) 

"پوزش"

 

گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام

 

پوزشم را مي‌پذيري،

                     بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست.


                                                  فریدون مشیری

تولدی دیگر به خط فروغ فرخ زاد

"قصه ی دل"

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقره ایی در كوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی كه در تنهاییم رویید با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمیدانم كجا؟تا كی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم
مرد
كسی حس كرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنكه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ایی از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

"روزگار عاشقی"

 

من برایت غریبه نبودم

که این گونه غریب وار ترکم کردی

دریغ از یک خداحافظی کوتاه

من برایت به تعبیر تو خارگل نبودم که این گونه از من دور شدی

من برایت غزل کهنه نبودم که تو این گونه مرا از ورد زبانت دور انداختی

روز ها برایم در گوش حرف عاشقانه می خواندی

و در وصف زندگی مشترک شعر می خواندی

ومرا با شوق رهسپار می کردی

ولی افسوس آن روز ها تمام شد

ومن احساس کردم تمام این لحظه ها سراب بوده است

چگونه باور کنم که دوستم نداری

وجانت را نثار تار مویم نمی کنی

نه چگونه باور کنم که در وجود تو عشق پرورش یافته اتکه این گونه نا جوان مردانه

پابه احساس من زدی

نه چگونه باور کنم که حرفهای تو در لفظ بیان نبود

در صورتی که عمل را ندیده ام

نه چگونه باورکنم که قلبت برایم می تپید

واگراحساس درد می کردم درد مرا احساس می کنی که این گونه تنم را بیمار کردی

آخر من چگونه با تو درد دل کنم واز این زخم ها

دوست ندارم پشیمانی ات را ببینم

یا خود را گناهکار بپنداری

آخر من تورا دوست دارم حتی اگر به سنگ جفا سنگسارم کنی.

(دختر عاشق)

"پیام روز"

آدم ها وقتی بزرگ میشن دیگه با مداد

نمی نویسن چون یاد میگیرن که هر "اشتباهی"

دیگه پاک نمیشه.....

"جمله ی معروف"

دو نفر که همدیگر را خیلی "دوست" داشتن و یک لحظه نمی توانستند از هم

جدا باشن با خواندن یک جمله ی معروف از هم جدا شدن

تا یکدیگر را امتحان کنند

و هر کدام در انتظار

دیگری را نمی بیند

چون هر دو به صورت اتفاقی به "جمله ی معروف" ویلیام شکسپیر بر می خورند

که:

""عشقت را رها کن اگر خودش بر گشت مال توست

اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبود"".

نظرتون در مورد اين عكس چيه؟؟

به كدامين سو مينگرد؟؟

 

عشق بود یا جفا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انچه گذشت برمن قلم سرنوشت بود

و انچه بر بازیچه ی تقدیر من گذشت

دست نویسی از کپی تقدیر عشق بود

چه زیبا بود خاطره هایم ولی افسوس غبار بی وفایی بر روی خاطره هایم پرده ی

غم کشید

ومن در مرداب بی وفایی غرق شدم

زمانه بی وفاشد و ادمی بی مروت

عشق نابود شد

و زندگی بی سرانجام

عاقبت وجودم در احساس خویش گم گشت وبازیچه ی لبخند دیگران شد

ومن در اوج نیستی پرواز کردم

و او بر امتداد خط تقدیر وصال

نقطه ی پایان گذاشت

درهم شکست وجودی که مدعی استقامت بود

و می نازید به انتخاب عشقش که تک پریون است اما رو دست خورد و در بازی

سرنوشت باخت

و جفا کرد ان کسی که مدعی عاشقی بود و خانه ی ارزوهای عشقم را درهم کوبید

حال چه کسی ست که تاوان این وجود افسرده را بدهد

چه کسی؟

 دخترک غاشق

پیام روز

 

زندگی را تو بساز

نه بدان ساز

که سازندو

پذیری بی حرف

زندگی یعنی "عشق"

تو بدان "عشق" بورز.

 

 

"ققنوس"

 

من مرغ آتشم
میسوزم از شراره این عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
آنگاه؛
باز از دلِ خاکستر
بارِ دگر
تولد من آغاز می شود!

صفا

 

دوست آشفتگی خاطر ما می خواهد

عشق بر ما همه باران بلا می خواهد

آنچه از دوست رسد جان ز خدا می طلبد

و آنچه را عشق دهد دل به دعا می خواهد

پیر ما غسل به خوناب جگر می فرمود:

                                                    که دل آیینه ی عشق است  

                                                        صفا می خواهد

 

بعد برو

صبر کن عشق زمین گیر شود "بعد برو"

یا که دل از دیدن تو سیر شود "بعد برو"

ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود "بعد برو"

تو اگر گریه کنی بغض منم می شکند

خنده کن عشق نمک گیر شود "بعد برو"

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

باش تا خواب تو تعبیر شود "بعد برو"

 

پیام روز

 

هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه فرصت خوبیست برای

دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه در پیش رو

                                                        "گاهی برای رسیدن باید نرفت"

 
  BLOGFA.COM